سيد محمد باقر برقعى
526
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
و همه مىفهمند ، مىزند جار ، « بهار آمده است . » بوى گيسوى تو ، اى مادر مهرآيينم ! كه همانند گل گيلاس است ، با نسيمى به مشامم چو رسيد ، با زبانى كه زبان عشق است ، و همه شيفتگان مىدانند ، به منِ منتظرِ آمدنت گفت كه : تو ، مثل هر عصر بهار ، از ته باغ پر از دارودرخت زيتون ، از سر كار به جار ، قامت افراشته ، چون سرو بلند ، باز مىآيى و با خنده به لب - مىگويى : « آه ! آه ! اى پسر كوچك من ! بازهم منتظر آمدن من هستى ؟ دست در دست بيا شاد به خانه برويم . » گل بادام ، در آن چشمانداز ، لاى انبوه درختان بلند ، با زبانى كه زبان رمز است ، و در انديشهء اهل راز است ، مىزند چشمكى و مىگويد : « اى خوشا باز ، بهار آمده است . »